تبليغاتX
یه قلب تنها

یه قلب تنها

مطالب جالب و خواندنی,رمان,داستان کوتاه,شعر,دست نوشته,دانستنیهای کامپیوتر

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید

بخواند راز پنهانم

که او را دوست می دارم

ولی افسوس و صد افسوس

که او هرگز نگاهم را نمی خواند

*

به برگ گل نوشتم من

ترا من دوست می دارم

ولی افسوس

او گل را به زلف کودکی آویخت

تا او را بخنداند

*

شبانگه گفتم ای مهتاب

سر راهت به گوش او

سلام من رسان و گو

ترا من دوست می دارم

ولی افسوس

چون مهتاب

بروی بسترش لغزید

یکی ابر سیه آمد که روی مه بپوشاند

*

صبا را دیدم و گفتم:

صبا دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم

ترا من دوست میدارم

ولی افسوس و صد افسوس

ز ابر تیره برقی جست

که قاصد را میان ره بسوزاند

*

کنون وا مانده از هر جا

دگر با خود کنم نجوا

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس

او هر گز نمی داند...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:15 توسط سایه|

شنیدم

چلچراغ آرزوهایم

که روزی معبد تاریک جان من

به نور آن منور بود

و روزی روشنی بخش فضای انزوایم بود

کنون در جای دیگر نور می پاشد

شنیدم شمع بزم هر شبستان است

خدایا کاش من پروانه می گشتم.

شنیدم

مست و آشفته چو یک شعله

به بزم غیر می چرخد شراب تلخ می نوشد

بروی پیکر یاسش

هزاران نقش دست مست میخوار است

شنیدم ساقی بزم رقیبان است

خدایا کاش من پیمانه میگشتم

شنیدم آن لبان آتش افروزی

که روزی

سجده گاه بوسه هایم بود

به هر جا قصه می گوید

حکایت از من افسرده می دارد

شنیدم قصه گوی بزم مستان است

خدایا کاش من افسانه می گشتم

شنیدم...

کاشکی هرگز نه میدیم نه می خواندم

نه آوایی به گوشم می رسید

اما

کنون از این شنیدن ها

تنم چون شمع لرزان است

خدایا کاش من دیوانه می گشتم...

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:8 توسط سایه|
نیا باران زمین جای قشنگی نیست ‏

من از جنس زمینم خوب می دانم که‏


گل در عقد زنبور است، اما یک طرف

سودای بلبل، یک طرف بال و پر پروانه

را هم دوست می دارد، نیا باران

پشیمان می شوی از آمدن، زمین

جای قشنگی نیست، در ناودان ها ‏

گیر خواهی کرد، من از جنس زمینم

خوب می دانم که اینجا جمعه بازار است‏

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک

نسیه می دهند.‏

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند،

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در

اندازه می گیرند.‏

نیا باران زمین جای قشنگی نیست
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:59 توسط سایه|

 

خدايا داره بارون مياد

اونم چه باروني

ميگن وقتي كه بارون مياد هر دعايي كه بكني براورده ميشه

ميخوام دعا كنم

از ته دل دعا كنم

خدايا

خدايا

خدايا صدام رو بشنو

بشنو كه دارم از ته دل صدات ميكنم

خدايا به خاطر اين نعمتت شكر

به خاطر رحمتت شكر

خدايا من گناهكار

من بد

اما تو ببخش

به كرم و لطفت ببخش

به بزرگي و عظمتت ببخش

خدايا كمكش كن

کمکش کن تا موفق شه

کمکش کن برسه به اون چیزی که می خواست

به اون چیزی که همه رو به خاطرش گذاشت کنار

خدایا کمکم کن

کمکم کن تا فراموش کنم

فراموش کنم  همه خاطراتش رو

همه بودنش رو

همه احساسم رو

همه قلبم رو

اگه تو بخوای من میتونم بی قلبم ادامه بدم

پس کمکم کن خدا کمکم کنننننننننن

خدايا بابت همه چي شكر

به خاطر اينكه هستي شكر

خدايا شكر......

شكر.............................................

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 11:39 توسط سایه|


دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!

آسمان می دود ز خويش برون

ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد


در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:40 توسط سایه|

کاش بودی...

کاش بودی تا نبودن رو تجربه نمی کردم

کاش بودی تا وسعت فاصله رو نمی فهمیدم

کاش بودی تا عمق دلتنگی و تنهای رو درک نمیکردم

کاش...

یادته زیر بارون قدم میزدیم

چتر بالای سرمون بود تا خیس نشیم

اما من خیس شدم

با اشک چشمام خیس شدم

تو زیر بارون دستم رو مشت کردی تو دستت

فشار دادی و گفتی درک کن

اما من درک نکردم

گفتی نمیتونم بمونم

اما من میخواستم بمونی

گفتی باید برم

اما من نمیخواستم تنهام بزاری

ازت خواستم نری

درکم کنی

اما رفتی درکم نکردی

خدایاااااااااا چرا رفت

چرا منو نخواست

چرا منو شکست...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 8:39 توسط سایه|

دلم تنگ است .
بيا اي روشن .... 
اي روشنتر از لبخند 
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است .
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها 
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي. 
شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....
و در ايوان من ديريست در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي 
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 18:35 توسط سایه|

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 10:10 توسط سایه|

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 10:6 توسط سایه|
گفتی "بخند" .... گفتم " نگاه کن"

گفتی" بگو " ....گفتم "بشنو"

گفتی "عاشق شو" ..... گفتم "حس کن"

گفتی "ثابت کن" .... گفتم "لمس کن"

گفتی "گریه کن" .... گفتم "بزن"

گفتی " برو " ....گفتم ... "خدا نگهدار"

ببین !
همیشه حرف ، حرف
تو بوده!

و
من

چه سر به راه

پا در راه جدایی نهادم!!
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 2:38 توسط سایه|

گاهی وقتها چه ساده عروسک میشویم!

نه لبخند میزنیم نه شکایت میکنیم فقط سکوت میکنیم که کسی دردمان را نفهمد!


نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 2:47 توسط سایه|
زیر پلکت سایبانم می دهی؟... چتر عشقت می گشایی سرپناهم می دهی؟
با نگاه نارنینت عشق را آیا نشانم می دهی؟
در نگاهم اشتیاقم را نمی بینی؟... نوای قلب پاکم را؟... صدای آه هایم را؟...
مرا اینگونه باور کن... بسی تنها... بسی خسته...
بی کس... از یادها رفته!...
خدا هم ترک ما کرده!...
مرا آیا گناهی هست؟
که شاید زجر آن این است...
غریبی...
بی کسی...
حرمان و فراموشی...
مرا اینگونه باور کن:
کمی تنها...
کمی بی کس...
خدا هم ترکه ما کرده
خدا دیگر کجا رفته؟!
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 2:25 توسط سایه|
سال نو مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

همگیییییییییییییییییی سال خوبی داشته باشید

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 2:34 توسط سایه|

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 2:31 توسط سایه|
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي کني

وقت رفتن است
بازهم همان حکايت هميشگي !
پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود
ای دریغ و حسرت همیشگی ...
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 2:22 توسط سایه|
می دانی..؟

آدم های ِ ساده..

ساده هم عاشق می شوند..

ساده صبوری می کنند..

ساده عشق می وَرزَند..

ساده می مانند..

اما سَخت دِل می کنند..

آن وقت که دل ِ می کنند..

جان می دَهند..

آدم های ِ ساده......
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:15 توسط سایه|
" يادمون باشه هيچ كس رو اميدوار نكنيم

بعد يه دفعه رهاش كنيم

چون خرد ميشه و آهسته ميميره

يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم

تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره

يادمون باشه

به قولي كه به كسي ميديم عمل كنيم

يادمون باشه هيچ وقت كسي رو

بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره

يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت

بهش نگيم برو نمي خوامت

چون زندگيشو ازش مي گيريم.... "

برام دعا کنید دلم دیگه له شده .
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:11 توسط سایه|

 

بلا،قبل از تو، زندگی من مثل یه شب بدون ماه بود...خیلی تیره و تار...اما ستاره هایی هم بودند، نقطه های نورانی دلیل و علت...بعد تو مثل یه شهاب سنگ وارد آسمون زندگی من شدی. همه چیز آتش گرفته بود، همه چیز غرق نور و زیبایی شده بود...وقتی تو رفتی،وقتی شهاب سنگ در افق من پایین افتاد، همه جا تاریک شد.هیچ تغییری ایجاد نشده بود، اما روشنایی دیگه چشم های من رو خیره نمی کرد.دیگه هیچ دلیلی برای هیچ چیز وجود نداشت.

ادوارد کالن، ماه نو.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 9:55 توسط سایه|

نام من عشق است، آيا می شناسيدم؟

نام من عشق است آيا می شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟

با شما طي کرده ام راه درازي را

خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟

راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ

تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟

اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست

من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟

پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟

می شناسد چشم هايم چهره هاتان را

همچناني که شما ها مي شناسيدم

اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد

در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟

من همان دريايتان اي رهروان عشق

رود هاي روح دريا مي شناسيدم

اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود

عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟

در کفه فرهاد تيغه من نهادم من

من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام

با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟

من همانم آشناي سال هاي دور

رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 9:12 توسط سایه|
یه لبخند آرام بخش لبش رو پوشوند و گفت: بخیر گذشت.
انگاری بهم دنیا رو داده باشن برگشتم و مهیار رو بغل کردم و با خوشحالی شروع کردم به اشک ریختن تند تند به مهیار میگفتم دیدی تموم شد...میگه بخیر گذشت, خدایا شکرت خدایا شکرت....
دکتر ادامه داد:
-البته باید بگم که نگران نباشید عملش باموفقیت انجام شد خطر از بیخ گوشش گذشت گلوله ای از نزدیک قلبش عبور کرده بود که خدا رو شکر تونستیم درش بیاریم دو تا گلوله ی دیگه هم که از شکم و شونه ی راستش رد شده بود رو هم خدا رو شکر درآوردیم باید تحت مراقبت های ویژه باشه از اینجا به بعدش دست خداست که بهوش بیاد...ما تمام تلاشمون رو کردیم
وبه سمت اتاقش رفت و چند دقیقه بعد مهتا رو آوردن بیرون رنگ پوستش به سفیدی میزد..دنبالش رفتم تا بخش مراقبت های ویژه و اونجا دیگه اجازه ندادن برم تو حالا امروز پنجمین روزیه که مهتا بیهوشه...دارم از غصه میترکم روزی نشده که به خدا التماس نکنم تا مهتا رو بهم برگردونه گاهی انقدر گریه میکنم که سردرد بدی میگیرم اما وقتی یاد مهتا میافتم که الان داره رو اون تخت با مرگ دست و پنجه نرم میکنه دلم میخواد بمیرم من مهتا رو دوست دارم نمیتونم ببینم که....
با صدای بوق ماشین عقبی و فریادش به خودم اومدم که میگفت: اگه نمیتونی ماشین برونی برو پشت گاری بشین...گاریچی
چراغ سبز شده بود حرکت کردم و اهمیتی به ناسزای مرد ندادم با سرعت به سمت اداره ی پلیس روندم
******
با رسیدنم به جناب سروان احمدی برخوردم که داشت با سرعت به سمتی میرفت به سمتش دوییدم و گفتم: جناب سروان
به سمتم برگشت و گفت: اِ سلام شمایین؟
گفتم: چیزی شده؟ مگه با هم قرار نداشتیم
گفت: چرا اون کسی که خانومتون رو مجروح کرده برای بازجویی آوردن دارم میرم سراغ اون..بعد از اون با هم صحبت میکنیم
این بهترین فرصت بود تا اون جانی لعنتی رو ببینم واسه همین با التماس گفتم: میشه منم بیام
سرش رو تکون داد و گفت: نه نمیشه
گفتم: خواهش میکنم حقمه ببینم کی اون بلا رو سر زنم آورده...خواهش میکنم
گفت: گفتم که نه
اینبار با التماس بیشتری گفتم: تو رو خدا..خواهش میکنم
نمیدونم چی تو صدام بود که قبول کرد و گفت: اما از پشت شیشه...حق وارد شدن به اتاق رو نداری..

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:0 توسط سایه|
دیگه چیزی از دنیای اطرافم نمیفهمیدم...زندگیم خلاصه شده بود تو قرص خواب آور....شده بودم یه آدم اهنی که فقط میخوابید...انگار من سهمی از خوشبختی تو این دنیای لعنتی نداشتم...تا میومدم احساس کنم که دنیا به کاممه یه اتفاق بد زندگیم رو بهم میریخت....به خاطر همین کارها به شدت لاغر شده بودم...اگه به خودم بود چیزی نمیخوردم تا بمیرم اما سام نمیذاشت..به زور یکی دو لقمه غذا به خوردم میداد...اما اونم صبرش حدی داشت...اونشب که اومد خونه داشتم تو آشپزخونه قرص میخوردم تا برم بخوابم...قرص رو بردم سمت دهنم که دستش مچ دستم رو گرفت...با بد خلقی گفتم:دستمو ول کن...
اما اون فشار دستش رو روی مچ دستم بیشتر کرد..صدامو بردم بالا و گفتم: مگه با تو نیستم...ول کن دستمو
دستم رو تکون داد که باعث شد قرص از دستم بیافته تو چاه آشپزخونه...پوفی کشیدم و با دست آزادم قوطی قرص رو برداشتم تا یکی دیگه بردارم...اما سام مهلت این کارو به من نداد با یه دستش مچ هر دو دستم رو گرفت و منو چسبوند به خودش...جلوی چشمام قرص خواب آور که تقریبا معتادش شده بودم رو برداشت...درش باز بود..یعنی خودم نبسته بودمش...همه ی قرصها رو تو سینک ریخت شیر آب رو باز کرد...سعی کردم دستام رو آزاد کنم تا نذارم این کارو بکنه اما اون قوی تر از من بود و اجازه ی اینکارو به من نمیداد...وقتی که آب باز شد..دست از تقلا برداشتم و با ناباوری به آب نگاه کردم و که قرصا رو داشت با خودش میبرد...با جیغ گفتم: چرا اینکارو کردی؟..لعنتی
دستامو ول کرد و من برگشتم و دیدم که با اخم بهم خیره شده...با مشت به سینش کوبیدم و گفتم: واسه چی؟...چرا لعنتی؟...من بدون اونا نمیتونم بخوابم...
با آرامشی که باعث تعجبم بود گفت: دیگه قرص نمیخوری..از این به بعد باید برگردی بشی همون مهتای قبلی...اون بچه...البته اگه اسمش رو بشه گذاشت بچه...هر چی بود تموم شد رفت...ما بازم میتونیم بچه دار بشیم...میفهمی؟...
نمیدونم چرا این انقدر بیرحم بود...با بغض گفتم: من..من
گفت: مهتا...به خودت بیا..ببین چه زندگی برای خودمون ساختی...واقعا خسته نشدی...

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:58 توسط سایه|

اول تصمیم گرفتم برم خرید چون چیزی تو یخچال نبود...یخچال اصلا کلا از برق کشیده شده بود...یخچال رو به برق زدم و با خوشحالی رفتم تا خرید کنم...از شانس خوبم روز بازار بود و مردم در حال خرید....منم از هرچی که به نظرم نیاز بود یه کم خریدم...وبرگشتم به ویلا...بعد از خوردن عصرونه ی مفصلی که برای خودم درست کردم به سمت کتاب ها هجوم بردم...
******
با صدای گوشیم سرم رو از تو کتاب بیرون آوردم غروب شده بود به گوشی نگاه کردم...هه..سام بود...رد تماس زدم...دوباره و دوباره زنگ زد... ومن هر بار از این بازی بیشتر لذت میبردم و زودتر گوشی رو قطع میکردم....آخر سر خسته شد و زنگ نزد اما به فاصله ی چند ثانیه اولین SMS اومد...یه نیشخند زدمو بازش کردم:
Mahta chera j nemiD
جوابش رو ندادم و تو دلم گفتم: چون دوست دارم
و بعد گوشی رو خاموش کردم...بلند شدم تا برم برای خودم شام درست کنم...همونطور که میرفتم پایین با صدای بلند گفتم: سام...حالتو گرفتم
******
این بازی من و سام هر روز ادامه داشت...تقریبا هر وقت زنگ میزد سعی میکردم جایی باشم که صدای دریا و پرنده ها نیاد تا نتونه بفهمه من کجا رفتم اکثرا بهش جواب نمیدادم...و تک و توک جواب SMS هاشو میدادم و گوشیم هم بیشتر اوقات خاموش بود...کار به جایی رسیده بود که تهدیدم میکرد و میگفت اگه دستش به من برسه تکه بزرگم گوشمه...
مگه دستش به منم میرسید از زنگ نزدن خانواده ها میتونستم حدس بزنم که کسی از فرارم اطلاع نداره و گرنه کچلم میکردن....مخصوصا مامان...
  
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:11 توسط سایه|
فردا شب که سام اومد خونه موضوع رو بهش گفتم تا آخرش ساکت موند و بعد گفت:
ما یه زوج خوشبختیم...هیچ مشکلی نداریم...حله؟؟؟
چیزی نگفتم و اون سکوت رو به رضایت تعبیر کرد..گرچه منم قصد دیگه ای نداشتم .... رفت بیرون
جمعه صبح بلند شدم واز اول صبح مشغول تمیز کردن خونه شدم اونم رفت وهمه چی گوشت میوه سبزیجات شیرینی و آجیل....خلاصه همه چی گرفت بعد هم طبق معمول همیشه رفت بیرون قرار بود که مهمونی شام باشه بنابراین تصمیم گرفتم باقالی پلو وته چین مرغ درست کنم ته چین رو تو فر گذاشتم و مشغول تهیه سالاد شدم ژله و شربت رو هم آماده کردم تو یخچال گذاشتم سالاد هم که تموم شد غذاها رو تو فر گذاشتم که گرم بمونه سام هنوز نیومده بود با خیال راحت رفتم حموم یه تاب شلوارک پوشیدم موهامو خشک کردم و پشت سرم جمع کردم ویه آرایش ملایم هم رو صورتم انجام دادم قبل از پوشیدن لباس اصلیم تصمیم گرفتم یه سر برم تو آشپزخونه تا به غذاها یه سری بزنم وببینم چیزی کم نیست خدا رو شکر کم هم نبود رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب برای خودم ریختم وقتی خوردم سام رو دیدم که به در آشپزخونه تکیه داده و با لبخند به من نگاه میکنه این کی اومد؟ تا دید متوجهش شدم با یه نگاه خاص سر تا پام رو برانداز کرد اخم کردم و خواستم برم بیرون که بازومو گرفت وگفت:کجا؟! بودین حالا
یه پیراهن استین بلند زرشکی با یه شلوار مشکی پوشیده بود گفتم: ولم کن
گفت: اگه نکنم؟!
زور زدم تا بازومو از دستش بکشم بیرون اما خنده اش هر لحظه بیشتر میشد چشمام رو بستم وگفتم: خدایا کمکم کن
که همون لجظه زنگ در زده شد بازومو از دستش کشیدم بیرونو یه زبون درازی براش کردم خندید و گفت: دختره شیطون
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:10 توسط سایه|
روزها پشت سرم هم میگذشتن ومن بهتر که نشده بودم هیچ, بدتر هم شدم... به همه بی احترامی میکردم بزرگ وکوچیک نداشت خلاصه اینکه با همه سر جنگ داشتم مهمونی نمیرفتم آخه ما فامیل نزدیک نداشتیم و اگر هم کسایی بودن مثل خاله های مامان که هرکدوم نوه هایی هم سن من داشتن چیزی از قضیه ی من نمیدونستن..... به عبارتی مامان و بابا یا جایی نمیرفتن یا اگه میرفتن مهیار پیش من میموند...که من به اون کاری نداشتم...اگر میخواست چیزی بگه نمیذاشتم نمیدونم از مهیار بدم اومده بود... از اتاقم بیرون نمیومدم اما اگه بیرون هم میومدم برای دستشویی و اینجور چیزا بود یه شب که اومدم برم دستشویی صدای مامان رو شنیدم که داشت با بابا تو اتاقشون حرف میزد....نمیدونم چرا ایستادم و به حرفاش گوش کردم.....مامان داشت با بابا درباره ی من حرف میزد....گاهی اوقات هم صدای بابا که میگفت: آروم باش خانوم...آروم باش.....
میدونستم طبق معمول داره گریه میکنه....سرم رو تکون دادم و رفتم تا کارم رو انجام بدم..... بعدشم وارد اتاقم شدم تا شاید تو تنهایی به بدبختی خودم فکر کنم
فردا بعد از ظهر یکی از دوستای مادرم که اسمش خانم سلیمی بود اومد خونمون که کارت عروسی دخترش رو به مامان بده خانم سلیمی یکی از دوستای صمیمی مامان بود انقدر با هم صمیمی بودن که از همه چی زندگی هم خبر داشتن نمیدونستم راجع به من گفته یا نه همه چی داشت روال عادی رو طی میکرد که خانم سلیمی اومد تو و از محسنات اقای داماد صحبت کرد خونم به جوش اومد اون داشت با این حرفا آزارم میداد...از کجا معلوم شاید اونم میدونه که من چمه...اونم دشمن منه....باید بره بمیره
شدم مثل همون روز که به مهیار پریده بودم عین دیوونه ها پریدم بیرون هم مادرم و هم خانوم سلیمی هر دو جا خوردن با خشم به خانوم سلیمی نگاه کردم وسرش فریاد کشیدم: چیه اومدی اینجا بگی دخترم خوشبخته، دامادم خوبه، ها؟ خوب گفتی برو بیرون حالم از تو هم بهم میخوره برو بیرون
اینجا بود که مادرم فریاد زد: مهتا همین الان برو تو اتاقت
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:6 توسط سایه|
باز هم به سمت گذشته برگشتم....فقط میدونم که همه ی اینا باید میشد.... شاید تمام این عذاب ها رو باید میکشیدم....امروز همون روزیه که دارم به اون زمانی فکر میکنم که یه دختر 17 ساله بودم....زندگی ما طوری بود که نه پولدار بودیم و نه فقیر یه خانواده ی کاملا متوسط، پدرم کارمند یه اداره ی دولتی بود خواهرم دانشجوی ترم آخر ارشد رشته ی بیوشیمی بالینی بود و با برادر یکی از دوستاش عروسی کرده بود مهناز الانم زندگی خوبی داره آریا هم پسر خیلی خوبیه اون یه روانشناسه و مهناز با ازدواج با اون به معنای واقعی کلمه خوشبخت شد برادر بزرگتر من که بچه ی وسط خانواده بود اسمش مهیاره, تک پسر خونه, نازشم که کلی خریدار داشت بعد از رفتن مهناز یعنی بعد از ازدواج کردنش من شدم تک دختر خونه, ما خانواده ی کم جمعیتی بودیم نه عمو داشتم نه عمه نه خاله ونه دایی, هم پدرم و هم مادرم هردو تک بچه ی خانواده بودن....... و اما خودم... خیلی دلم میخواست معماری قبول بشم واسه همین سخت تلاش میکردم تا به آرزوم برسم روزها میرفتم کتابخونه واونجا درس میخوندم نزدیک کتابخونه یه پارک خیلی بزرگ بود که بعد از درس خوندن گاهی توش میرفتم و قدم میزدم.... داستان زندگی پر فراز و نشیب من درست ازاون روزی آغاز شد که من برای ساعتی به پارک رفته بودم که اون پسر رو دیدم
.
.
.
اون روز که توی پارک بودم پسر جوونی رو دیدم که به فاصله ی 2 صندلی از من نشسته بود البته در ردیف روبرو نمیدونم تو قیافه اش چی بود که باعث شد به صورتش زل بزنم یه غم عجیبی تو عمق نگاهش بود داشتم نگاهش میکردم که دیدم برگشت وبه من نگاه کرد به سرعت نگاهمو به زمین انداختم اما سنگینی نگاهشو حس میکردم همون موقع گوشیم زنگ زد برداشتم و دیدم مامانه بلند شدم و پشت به صندلی ایستادم تا جواب بدم
گفتم:سلام مامان
گفت:سلام مهتا کجایی؟
گفتم:اومدم بیرون یه کم هوا بخورم، تو پارکم
دوباره نگرانی مادرانش گل کرد و گفت: باشه مواظب باش زودم بیا باشه؟
لبخندی زدم و گفتم: چشم به روی 2تا چشمام خداحافظ
اونم با آرامش خاطری که از صداش پیدا بود گفت: چشمت بی بلا خداحافظ
برگشتم که بشینم سر جام که دیدم اون پسره نشسته سر جام و به من نگاه میکنه تو دلم گفتم: پرو
منم واسه اینکه حالیش کنم رفتم سر جام و با فاصله نشستم سنگینی نگاهش رو حس میکردم گفتم:
چیز قابل توجهی هست که نگاه میکنی
گفت: آره تو خوشگل ترین دختر روی زمینی....  
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:56 توسط سایه|
سلاممممممممممممممممممممممم

ببخشید یه مدت نبودم از همه دوستان بی اطلاع 

داداشیا ، آجیا ببخشیددددددددددددددددددددددددددد

دوستون دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:13 توسط سایه|
یک فرصت طلایی!! Xpango چیست ؟
 به نام خدا
 با سلام، امروز می خوام در مورد Xpango واستون بگم که چیه و چه کارا که نمی کنه !
 فقط خواهشاً چند لحظه زمان بذارید و متنو کامل بخونید. ضرر نمی کنید.
 اول ماجرای دوست خودمرو بگم : چند هفته پیش یکی از رفیقام بهم گفت که یک سایتی هست که گوشی و کنسول و ... رایگان می ده. من باور نکردم قسم می خورد که یکی از فامیلامون گوشی از اون سایت گرفته. بهش گفتم بابا سرکارت گذاشته بی خیال. از اون ماجرا 3 هفته می گذره . بعد از اینکه رفیقمو دیدم گفت دیروز صبح زود زنگ خونمون خورد رفتم در رو باز کنم دیدم پست امده . گفت آقای ماندگاری گفتم بله گفت اینجا رو امضاء کنید،رفیقم گفت شکه شده بودم . اصلاً یادم نبود که تو این سایت ثبت نام کرده بودم . رفتم درش رو باز کردم، یهو یادم افتاد که تو یه این سایت ثبت نام کرده بودم داشتم سکته می کردم از خوشحالی. یک MP3 پلیر 20 گیگا بایتی واسش آورده بودن. حالا منم به این فکر افتادم تا تو این سایت ثبت نام کنمو هم من صاحب گوشی که انتخاب کردم بشمو هم شما هم با این سایت آشنا شیدو اگرم دوست داشتید ثبت نام کنید. فکر نمی کنم یه ثبت نام ساده ضرری داشته باشه.
 خوب حالا در مورد این که چطور ثبت نام کنیم و چطور کار کنیم ؟
 ابتدا نکات زیر را توجه کنید .
 1. این شرکت کاملاً قانونی هست .
 2. بعد از انجام مجموعه گیری از سراسر دنیا محصولات خود را به صورت رایگان ارسال می کند.
 3. کاملاً حرفه ایی و بی کلک این شرکت ! .
 خوب حالا شاید شما بگید که این شرکت دیوونه است گوشی و کنسول و ... می ده ، نه این سایت جهت تبلیغات محصولات دیگر شرکت های بزرگ همچون نوکیا ، سامسونگ ، سونی اریکسون و ... کار می کنه ، شما وقتی که تو این سایت ثبت نام کنید و در زنجیره مجموعه ها قرار بگیرید با انتخاب جایزه خود خود به عنوان مثال Sony Walkman X Series 16GB به 19 زیر مجموعه نیاز دارید ، در صورتی که 19 زیر مجموعه شما تکمیل شود جایزه شما انتقال پیدا می کند و به آدرسی که داده اید ارسال می شود .
 چگونه ثبت نام کنیم ؟

 خوب واسه ثبت نام چون من یک محصول از این شرکت گرفتم عضو زنجیره های نسبتا قوی سایت هستم و شما در صورتی که زیر مجموعه من بشید جایزه انتخابی شما به تعداد زیر مجموعه های کمتری کاسته می شود به طور مثال اگر شما Sony Walkman X Series 16GB را انتخاب کنید اگر زیر مجموعه کسی نباشید به 60 زیر مجموعه نیاز دارید ولی اگر در زنجیره قرار بگیرید به 19 زیر مجموعه نیاز دارید و خودم امتحان کردم به این نتیجه رسیدم .

 حال واردیکی ازسایت های زیر شوید .
http://www.xpango.com/?ref=92608145و موارد زیر را در صفحه ثبت نام پر کنید .

 در قسمت First name نام خود را بنویسید .
 در قسمت Last name نام خانوادگی خود را بنویسید .
 در قسمت Email آدرس ایمیل خود را بنویسید .
 در قسمت Password برای خود یک پسورد ایجاد کنید البته تعداد حروف برای انتخاب پاسورد بیشتر از 6 حرف باشد
 در قسمت Adress 1 آدرس دقیق خانه ی خود را بنویسید به این صورت :
 نحوه صحیح پر کردن فرم
 راهنمای درج آدرس
 پلاک: no
 واحد: Unit
 طبقه: Flat یاFloor
 ساختمان: Bldg
 کوچه: Alley
 خیابان: St
 خیابان بزرگ: Ave
 بلوار: Blvd
 میدان: Sq
 چهارراه: Cross
 بعد از: After
 قبل از: Before
 جاده: Rd
 جنوبی: South
 شمالی: North
 غربی: West
 شرقی: East
 یک مثال
 قاسم آباد – اندیشه 10 – پلاک 90 - طبقه 4
 Floor4-No90-Andishe10-Ghasem abad
 یک مثال دیگر <<
 خیابان رودکی - نرسیده به کوچه مرتضوی - کوچه علمداری - پلاک 12 - طبقه 2
 Floor2-No12-Alamdari Alley-Before Mortazavi Ave-RoodakiAve
 نکته : برای افرادی که در ایران زندگی میکنن زیاد فرقی نمیکنه آدرس رو از اول به آخر بدن یا ازآخر به اول.
 شما برای انجام شدن بهتر کار فقط یک آدرس را بنویسید و آدرس دیگری را وارد نکنید .
 قسمت Address 2 دیگر نیاز به پر کردن آدرس نیست .
 در قسمت town/city نام شهر خود را بنویسید .
 در قسمت county/state نام استان خود را بنویسید .
 در قسمت country نام کشوری که در ان زندگی می کنید را از لیست انتخاب کنید .
 در قسمت post code/zip کد پستی منزل خود را وارد کنید .
 به قسمت how did you hear دست نزنید .
 در قسمت Free Gift نام هدیه ای را که از قبل در نظر داشتید از لیست انتخاب کنید .
 در قسمت Referral ID کد 92608145 را وارد کنید . توجه داشته باشید اگر این کد نباشید شما در دسته ضعیف سایت قرار می گیرید.
 در قسمت Terms And Conditios مربع کوچکی وجود دارد آن را تیک بزنید و بر روی کلمه ی REGISTER کلیک کنید .
 اگر همه ی کادرها را به درستی پر کرده باشید صفحه ی بارگذاری شده پیغام تبریک را نمایان می کند.
 ولی اگر درست انجام نداده باشیداز شما در خواست می شود که دوباره مراحل را به درستی انجام دهید.
 وقتی که با پیام موفقیت آمیز مواجه شدید نامه ای به ایمیل شما ارسال می شود که در آن لینکی برای فعال سازی اکانت شما گذاشته شده است.
 ودر انتها بعد از ثبت نام. برای ورود به سایت از ادرس ایمیل خود (ایمیلی که با آن ثبت نام کردید) به عنوان نام کاربری استفاده کنید.
 نکته : تمام اطلاعات بعد از ثبت نام قابل تغییر است .
 نحوه کار با سایت و ورود به اتاق کار :ابتدا از لینک (ww.xpango.com ) وارد سایت شوید. روی گزینه My Accountواقع در بالای سایت کلیک کنید. در صفحه بعد در قسمت Username آدرس Emailخودتان را که با آن ثبت نام کرده اید و در قسمت Password هم پسوردتان را بنویسید و روی گزینه login کلیک کنید تا وارد اطاق کار خود شوید. در اینجا نام شما و پیام خوش آمد گویی به شما دیده می شود . سپس در سمت راست صفحه روى گزینه Orders/Credits/referral ID کلیک کنید تا وارد پنجره بعدی شوید. دراین پنجره در قسمت Active Orders نوع محصول انتخابى و همچنین IDو تاریخ عضویتتان را می بینید.بخش Active Orders داراى گزینه هاى
 credit details – change gift – add clix میباشد. با کلیک روى گزینه Details Creditوارد صفحه جدیدی می شوید که در قسمت Referrals تعداد زیر مجموعه های شما دیده می شود. در قسمت Referrals با کلیک روی گزینه More Info می توانید اسامی و نوع محصول انتخابی زیر مجموعه هایتان را مشاهده کنید. با کلیک بر روی گزینه Change Gift می توانید نوع هدیه خود را تغییر دهید. با گزینه Delete کاری نداشته باشید چون باعث حذف ID شما خواهد شد .
 نکته مهم : وقتی شما برای دیدن زیر مجموعه های خود روی گزینه Details کلیک کردید وارد صفحه جدیدی می شوید که در قسمت Referrals تعداد زیر مجموعه های شما دیده می شود که به رنگ سیاه نوشته شده است. اگر جمع اعتبارتان که قرمز رنگ است با تعداد زیر مجموعه هایتان برابر نیست به این دلیل است که زیر مجموعه های شما هنوز عضوی را معرفی نکرده اند و زیر مجموعه ای ندارند. پس حتماً به این موضوع دقت کنید که وقتی اعتبار شما پذیرفته می شود که هر کدام از زیر مجموعه های شما حد اقل یک نفر عضو گرفته باشند تا عضو فعال شناخته شوند . یک مثال ساده : فرض کنید شما برای دریافت کالای خود نیاز به اعتبار 17 نفر دارید شما باید 17 نفر را معرفی کنید و آن 17 نفر هم حتماً باید حداقل یک نفر را معرفی کنند تا اعتبار شما تائید شود یعنی در اصل شما به34 نفر احتیاج دارید . در مورد این موضوع اصلاً نگران نباشید چون هر کسی که توسط شما عضو شود بی شک برای بدست آوردن کالای مورد نظر عضوی معرفی خواهد کرد و به همین ترتیب اعتبار شما و زیر مجموعه های شما رشد میکند و تائید میگردد.
 راههای افزایش زیر مجموعه
 1- آسونترین روش دعوت کردن دوستان خودتونه
 2- ایجاد کردن وبلاگ و کپی کردن این مطالب در وبلاگ خودتون.
 3- ازطریق سایت های آگهی ایرانی که تعدادشون هم زیاده وهم به صورت مجانی به شما اجازه میدن تبلیغ بکنید (لیست تعدادی از این سایت ها : ایستگاه . هفت رنگ . رهنما . آگهی نامه و... )
 4- تبلیغ وبلاگ خودتون با نظر دادن در وبلاگ ها وسایتهای دیگه (در این روش آمار خودتونو در موتور های جستجو مثل گوگل هم بالا میبرید)
 5- جمع کردن ایمیل افرادی که وبلاگ ویا وب سایت دارن و فرستادن آدرس وبلاگتون به ایمیل اون ها
 6- ورود به چت روم های ایرانی وتبلیغ خودتون (میتونید چت روم ها رو توی یاهو سرچ کنید)
 7- استفاده از تالارهای گفتگو که هم تعدادشون خیلی زیاده و هم کاربراشون
 طریقه فعال شدن (بچه های که زیر مجموعه گرفتن ولی هنوز امتیازی ندارن اینجارو بخونن)
 یکی مشکلی که من خودم وخوب خیلی از بچه ها با اون در گیر بودن این بود که چرا بعد از اینکه زیرمجوعه گرفتم وزیر مجموعه من هم تونسته زیرمجموعه بگیره چرا سایت به من امتیازی نداده
 خوب در جواب باید اینو بگم که بعد از گشتوگذار توی سایت یه این متن برخوردم
 You gain a Credit everytime a new person you refer activates their account. A customer can activate their account by completing a Free Offer or purchasing a Clix Package or Mobile Accessory.
 که خلاصه معنیش اینه که شما برای فعال شدن باید در یکی از offerها ثبت نام کنید ویا از سایت لوازم موبایل ویا پک clix خریداری بکنید
 شاید بعضیا بگن این فعال شدن به ما چه ربطی داره خوب ربطش اینه که تا فعال نشید نمیتونید امتیازی هم بگیرید یعنی سایت هیچ امتیازی به شما نمیده
 حالا چه طور فعال بشیم ؟
 به نظرمن راحت ترین کار ثبت نام کردن در offer ها است چون مجانی هستند ونیازی نیست پولی بپردازید. این offer ها هم در اکنتی که برای خودتون ساختین هستن نگران نباشید.
 نکات خیلی مهم :
 1- با یک کامپیوتر فقط یک نفر می تواند زیر مجموعه شود توجه کنید که اگر با یک کامپیوتر چند نفر عضو یکدیگر شوند اکانت آنها بسته می شود.
 2- هیچ وقت از مکانهایی مانند کافی نت ثبت نام نکنید : چون امکان دارد شخص دیگری بر اثر عدم آگاهی، در همان کامپیوتری که شما ثبت نام کردید او هم ثبت نام کند. در این صورت عضویت شما باطل خواهد شد .
 دریافت هدیــه:
 بعد از جمع کردن امتیازات کامل و رسیدن امتیازات شما به حد نساب یک ایمیل به اینباکس ایمیل شما فرستاده میشود که امتیازات شما کامل شد و هدیه برای شما فرستاده می شود.
 حال کار به پایان رسیده و بعد از متصل شدن به اکانت خود جایزه انتخابی : Sony Walkman X Series 16GB است که می بایست 19 زیر مجموعه جمع کنید و جایزه خود را دریافت کنید .
 با تشکر از وقتی که گذاشتید.

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 14:53 توسط سایه|
upsara

معادله زندگي نه غصه خوردن براي نداشته هاست

و نه شاد بودن براي داشته ها...

 ------------------------------------------------------------------------------------

 

هميشه قيمتي ترين چيزها انهايي نيستند كه در دور دست ها دنبالشان ميگرديم

گاهي همه هستي در كنار ماست

كم سويي چشم هاي ماست كه ما را به بيراهه 

مي اندازد...

 ---------------------------------------------------------------------------------------

براي داشتن چيزي كه تا به حال نداشتي

كسي باش كه تا به حال نبودي

 --------------------------------------------------------------------------------------

وقتي از كسي كه دوستش داري خبري نيست بدون حالش خوبه و همه چي روبه راهه كه از يادش رفتي



 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 16:7 توسط سایه|
upsara


ذهن ما باغچه ایست...

گل در ان باید کاشت...

تا نروید علف هرز در ان

 

زحمت کاشتن یک گل سرخ...

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی ان علف است.

 

 

 

 
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 15:59 توسط سایه|

گفتم خدایا از همه دلگیرم ! گفت حتی از من ؟

گفتم خدایا دلم را ربودند ! گفت پیش از من ؟

کفتم خدایا چه قدر دوری ؟ گفت تو یا من ؟

گفتم خدایا تنها ترینم ! گفت پس من ؟

گفتم خدایا کمک خواستم ! گفت از غیر من ؟

گفتم خدایا دوستت دارم ! گفت پیش از من ؟

گفتم خدایا انقدر نگو من ! گفت من تو ام ، تو من ...

 upsara

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:57 توسط سایه|